روحانيت، واژه اي كه بارها و بارها در تاريخ ايران به خصوص معاصر شنيده ايد. روحانيت، همان جماعتي كه كليد حل مشكلات مردم، واسطه رسيدن آنان به خداوند و مراقب اجراي دقيق آداب شرعي، هستند. اما اين فقط ظاهر ماجراست. دستگاه روحانيت شيعي برخلاف نظر افرادي مانند مرحوم دكتر شريعتي، مولود صفويه نيست بلكه آغاز آن به زماني پيشتر برمي گردد. دوراني كه با اولين حمله چنگيز به ايران آغاز شد. پروژه روحانيت شيعه دقيقا با نمدپيچ شدن آخرين خلیفه عباسي اجرا گشت. اين عصري بود كه رهبران شيعي، كه تا آن زمان با نام هايي مانند علويان، سادات يا فاطمي شناخته مي شدند از زندان هاي خلافا يا تقيه خود خواسته و ناخواسته بيرون آمدند و تبديل به افرادي شدند كه پله هاي صعود به جريان هاي حكومتي را يكي يكي طي كردند. از اين به بعد بود كه اين طبقه جديد جامعه ايراني رسما وارد كارزار شد.
شيعي شدن وسيع ايران چه به ضرب شمشير يا چربي زبان مولد اين گروه بود و همين افراد كه نخستين نسلشان از اعقاب پيامبر و خاندانش بودند با گرفتن مقام صدر به ناگاه خود را در دل حاكم كل مملكت ديدند. صدر بالاترين مقام مذهبي بود كه تاج شاهي را بر سر شاهنشاه مي گذاشت و اين شوكت به حدي بود كه شاه طهماسب خود را بنده ناميد. اين مقامي بود كه براي شيعيان از عصر ديلميان بي نظير بود.
***
با پا گرفتن حوزه هاي علميه شيعه و با ظهور افرادي چون علامه مجلسي و شيخ مفيد و ميرداماد و شايد ملاصدرا، كه همگي فقهايي شيعه مسلك بودند، كم كم اين مكان رونق خاصي گرفت. تا پيش از اين مدارس مذهبي اهل تسنن برقرار بود. هر چند كه آنها تا همين دوران هم به اين نام خوانده نمي شدند به همين شكل هم شيعيان هم هرگز مسلمان ناميده نمي شدند. آنان مسلمان بودند و اينان رافضي و آنان غاصب بودند و اينان علوي. مهم لقب و صفتي نبود كه طرفين نسبت به هم به كار مي بردند، اهم زماني است كه اين ها رسما به اين نام خوانده شدند، شيعه علي و وارث سنت پيامبر. از آن بحث دور نشويم، مدارس مذهبي فقهاي شافعي و حنفي و مالكي هنبلي يك به يك تعطيل مي شد و به جايش مدارس علميه شيعي تشكيل گشت. جالب اينجاست كه رسم اداره اين مدارس، به سبب نا آشنايي با سبك و سياق اداره اين گونه فضاها، براي افرادي كه تا پيش از اين به قول امامان شيعه راويان حديث بودند مشكل بود. با اين حال با گذشت زمان تجمع عالمان آشنا به آداب مسلماني شيعه از نجف خارج و به اقصي نقاط ايران آن زمان اشاعه يافت.
البته تا زمان رضا شاه و آیت الله حائری که حوزه علمیه قم به سبک حوزه نجف تشکیل شد، عملا هیچ حوزه سنتی به سیاق نجف نبود اما مدارس مذهبی و کانون های فقهی در اکثر شهرهای ایران تشکیل شد. معروف ترین آن مسجد شیخ لطف الله میدان نقش جهان است که آن زمان مدرسانی مثل مجلسی و میرداماد را به خود دیده است.
مکان این مسجد-مدرسه دقیقا روبروی کاخ شاه عباس است و میان این دو مسجد که این چیدمان خود گویای معانی عمیقی است. هر چند شاهان صفوی خود را حامی روحانیت از طرفی و مشروع آنان از طرفی دیگر می دانستند اما مشخص است که بی تجربگی روحانیت ناخواسته سبب می شد که در بسیاری اوقات تحت نفوذ شاهان باشند. با پایان دوران صفوی عصر خوش روحانیت نو ظهور شیعه به پایان رسید. هجوم افاغنه و پس از آن آشوب های داخلی ایران به ظاهر روحانیت را از حکومت خارج کرد اما این مقدمه ای برای روحانیت شد که پتانسیل عظیمی را در خود ایجاد کند، در عمق جامعه ایرانی و مردمان فرو رود تا بعدها با قدرت از آنان در مقابل شاه و حکومت استفاده کند.
نادر شاه فردی چندان مقید به مذهب نبود، کریمخان هم بعد از او چنین شخصیتی نداشت. به همین سبب است که از روحانیت شیعه در عصر افشاری و زندی چندان اثری نیست. در واقع این حاکمان بودند که مجال به روحانیت ندادند با این حال روحانیون بسیار آرام پا به دل های مردم گذاشتند، سنت های جدید را آوردند و زندگی روزمره مردم را متحول کردند.
روحانیت به تدریج طبقه ای خاص شد. طبقه ای مستقل از شاه. طبقه ای که شدت آن فقط در دوره ساسانی دیده شد.
پ.ن
عنوان اين يادداشت برگفته از كتاب « در خدمت و خیانت روشنفکران» اثر مرحوم جلال آل احمد است.
از آدم هايي كه جرات بحث كردن دارن خوشم مياد.
نویسنده: غريبه at شنبه، 5 مارس 2006........................
ببين دوست عزيزم. من اصلا نفي نكردم، اتفاقا معتقدم كه اين كار صورت گرفته. منتهي چيزي كه هست اين پافشاري عجيب و جلوگيري از پرسش هست. ببين من همه حرفم اينه چرا نمي گذران تحقيق بشه! چرا جلوي آزادي رو ميگيرن همين هفته پيش يك دادگاهي در اتريش تشكيل شد و باقي ماجراشو حتما مي دوني. احمدي نژاد رو ولش كن. اصلا صلاحيت نداره كه بخواهد در اين مورد حرف بزنه. من با تو موافقم منتهي بايد اين حسين درخشان رو با اون حرف زدنش نقد كرد. مشكلم با تو نيست با اونه كه حرف زدنش ... بيخيال :)
نویسنده: جلال افشار at شنبه، 5 مارس 2006........................
هولاكوست ثابت شده پا تو بذار تو اشويتس ببين اين نازي ها چه جوري ادمهاي زند رو ميگرفتن مغز شون رو در بيداري كامل باز ميكردن ببينن مغز يه ادم هوشيار زنده چه جوري كار ميكنه . ببين چه قدر بچه زير يه سال رو زير دوشهاي گاز خفه كردن. بيا ببين چه قدر ادم زنده رو تو كوره ها سوزوندن. اگه اين چيزا رو ميديدي مثل من يه هفته گريه ميكردي. اگه اين نپو نازي هاي المان قدرت بيفته دستشون دوباره همين كارا رو ميكنن ولي اين دفعه طعمشون ماييم . مسلمونهاي المان.
نویسنده: حسام at شنبه، 5 مارس 2006........................
بگذار يه چيزي رو بهت اگه اين اردوگاه ها رو ببيني تا روزي كه زنده اي خاطرش از جلوي چشمت نميره. اين كه ما هولاكوست رو نفي كنيم فقط باعث ميشه كه دنيا به چشم يه كشور نژاد پرست به ايران نگاه كنه. نه احمدي نژاد نه هيچ كس ديگه نميتونه اين فاجعه رو نفي كنه. اين قدر سند ازش هست كه نفي نميشه. من چيزي رو باور ميكنم كه با چشمهاي خودم ديدم. راستش رو بگم از اين الماني هاي نژاد پرست هيچي بعيد نيست. حالا هم دارن پدر مسلمونهاي المان رو در ميارن. ما هم فعلا چاره اي جز ساختن نداريم. هولاكوست رو نميشه نفي كرد. بايد باشه كه اين المانيهاي نژادپرست ديگه از اين كارا نكنن.
برقرار باشي داشم
........................
هي كامنتت رو رو وب درخشان خوندم. نوشتي چه جوري ميشه هولاكوست رو ثابت كرد؟ الان كه تونفس ميكشي ادمهايي تو ايد دنيا زندگي ميكنن كه شماره هاي اين اردوگاها رو دستاشونه. تموم كورههاي ادمسوزي هنوز تو المان و لهستان و اطريش هست. عمق فاجعه هم از اين شما ها فكر ميكنين بيشتره. ميليونها ادم به جرم يهودي بودن كولي بودن پروتستان بودن معلول ذهني بودن و... به فجيع تريد وضعي كشته شدن. شما ها تو ايران زندگي ميكنين و از خيلي چيزا خبر نداريد. نفي هولاكوست فقط تو المان كه ما زندگي ميكنيم جرمه نه تو امريكا و خيلي جاهاي ديگه. در ضمن داشم الماني خودشون اعتراف ميكنن كه اين كارو كردن. اگر مثل من تو المان زندگي ميكردي و چيزايي كه من با چشم خودم ديدم ميديدي نميگفتي هولاكوست دروغه.
نویسنده: حسام at شنبه، 5 مارس 2006........................

