بخش مهم و تاثيرگذاري از راس و بدنه جمهوري اسلامي معتقدان و پيروان شخصي هستند كه سرنوشت وي تاثير زيادي بر آرا و افكار افراد پس از خود گذاشت. شيخ فضل الله نوري تهراني، از روحانيون متنفذ تهران در عصر مشروطه بود. در عهد ناصري از مخالفين و منتقدين شاه و دربار و برخي وزراي او بود. قصد ندارم وارد شرح زندگي او شوم كه به كرات به مدد تبليغات رسانه ها و منابر رسمي نظام شنيده و ديده و خوانده ايد. نكته اي كه در زندگي شيخ فضل الله است چرخش افكار اوست. هرچند از نظر من شيخ چرخشي نداشت. او معتقد به اصولي بود كه تا مدتي همگام و هماهنگ با مشروطه خواهان بود اما پس از مدتي و با عيان شدن زواياي مختلف مشروطه و اصول دموكراسي و مفاهيم مدرن اصول مورد نظر شيخ در تضاد با اين مفاهيم قرار گرفت.
هميشه ديده ايد كه مي گويند شيخ فضل الله پس از تدوين قانون اساسي از در مخالفت درآمد فرياد زد كه اين مشروطه سنت خدا و پيغمبر و سيره ائمه معصومين را زير سوال مي برد و منافي دين مبين است. تا اينجا همه چيز عين گفته هاي تاريخي بخش رسمي و تريبون هاي دولتي است. اما بياييم نگاه كنيم به وضعيت آن دوران. پس از تدوين قانون و تشكيل مجلس اول شيخ از سر اعتراض درآمد. مخالفت وي آنقدر بالا گرفت كه مشروطه خواهان به دليل جلوگيري از هرج و مرج پيروان شيخ فضل الله تسليم خواسته هاي وي شدند و حاضر به اضافه كردن متممي در چند بند و تبصره به قانون اساسي مشروطه شدند. و مي دانيد كه متمم مذكور عبارت بود از يك شوراي پنج نفره از مجتهدين و علماي اعلام وقت تا در صورت لزوم اجازه ندهند قانوني خلاف اصول دين تصويب شود. اما نمايندگان ذيرك تر از آن بودند كه بگذارند شيخ فضل الله ها بر قانون آنان نظارت كند، به همين سبب موفق شدند در متمم مذكور اين شرط را اضافه كنند كه اين پنج نفر توسط مجلس شوراي ملي انتخاب شد! تا اينجا هم مطابق همان چيزي است كه در تاريخ رسمي خوانده ايم. شيخ براي مدتي كوتاه ساكت شد اما بازهم از در اعتراض در آمد، بماند كه دلايل او به قول يكي از مراجع تقليد وقت رو به دنيا طلبي مي رفت! كه البته بعدن مفصل تر به اين موضوع نيز خواهم پرداخت. محمدعلي شاه آمد و تاجگذاري كرد و در مراسمش نمايندگان را دعوت نكرد از ابتدا هم با مشروطه خواهان سر ناسازگاري گذاشت. سرانجام تكليف خود را با آنان يكسره كرد و دستور به توپ بستن مجلس را داد و بگير و ببند راه انداخت و عده اي را اعدام كرد و اين آغاز استبداد صغير بود. از اينجا ناگهان شيخ فضل الله در تاريخ رسمي نظام غيب مي شود!! جالب است كه پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان ناگهان سر و كله شيخ پيدا مي شود. براي نمونه نگاه كنيد به اينجا نويسنده اين شرح زندگي شيخ فضل الله وقتي به كودتا و استبداد صغير مي رسد وضعيت شيخ را در اين حد قليل مي كند: «شيخ فضل الله در دوران استبداد صغير، همچنان به مخالفت خود با مشروطه ادامه مي داد» و به همين جمله براي شيخ در دوران استبداد صغير بسنده مي كند! البته براي تغيير ذهن خواننده ناگهان ماجراي كريم دواتگر را پيش مي آورد كه شرح آن هم باشد براي بعد!
اما شيخ واقعا چه كرد؟ احوال او در اين دوران چه بود؟ واقعا چرا مردم پس از فتح تهران آن گونه راضي به اعدام شيخ فضل الله آن هم به آن شكل شدند. او كه تا پيش از كودتا كلي هوادار داشت، اينان ناگهان غيب شدند. قطعا ماجرايي در بين است. باور كردني نيست اما شيخ فضل الله نوري در همين دوران استبداد صغير حامي درجه يك و پشت و پناه شخص محمدعلي شاه بود و در ركاب او يا شاه در ركاب شيخ! مشغول مبارزه با مشروطه خواهان شد. در هنگام محاصره تبريز توسط سربازان سلطنتي نه تنها شيخ اعتراضي نكرد بلكه پشتيبان و مشوق او براي فشار بيشتر بر مردم محاصره شده تبريز بود! شيخ در يكي از نامه هاي متعددش به مشيرالسلطنه خطاب به شاه مي نويسد:« صريحا عرض مي كنم كه به شاه عرض نماييد اگر في لجمله سستي اظهار شود در اين موقع به اسوء حال گرفتار خواهيد شد. اين مردم شاه را مي خواهد، محض اين است كه عَلَم اسلام دست ايشان است و اگر علم اسلام از دست بدهند، مملكت به صد درجه زياد اغتشاش مي شود... اگر في الجمله ميلي به آن طرف شود [منظور مشروطه خواهان است]اول حرفي كه هست تكفير است و آن وقت رودخانه ها از خون روان مي شود... اگر در اين موقع از اعليحضرت [!] ثبات قدمي ظاهر شود ديگر كذشته ولله ولله اين تشر ها ماخذ ندارد. آنچه را بنده يقين دارم و يقين خودم را به عرض مي رسانم اين است كه غلبه با شماست. . هيچ از اين بادها نلرزيد[!] و اگر في الجمله لغزشي بشود ديگر اصلاح نمي شود... اقلا تجربه را از دست ندهند... آدم از جان گذشته خيلي كارها مي تواند بكند. مختاريد مختاريد»
ادامه دارد
پ.ن
به دليل اينكه خيلي طولاني شد دو قسمتي كردم. الان قسمت دومش هست اما Draft فردا همين موقع Publish ميشه!
يكبار هم شد شيخي به حقش رسيد.
نویسنده: sherry at یکشنبه،10 آوریل 2006........................
نمي دونم چرا نمي تونم با نوري كنار بيام ..به نظرم ريگي به كفشش بوده
نویسنده: اميد محدث at یکشنبه،10 آوریل 2006........................
این که همش شد" بماند برای بعد" که !
نویسنده: پویا at یکشنبه،10 آوریل 2006........................

