Home : Archive : Contact
« | Main | اين بي حجابي است »
 
۲۵ فروردین ۱۳۸۵

ساعت حدود 3 بامداد، هنوز بيدارم و كم كم از خستگي دارم بيهوش ميشم. كامپيوتر رو خاموش مي كنم ميرم كه عين جنازه بيفتم، بازهم اين صدا مياد. صدايي كه دو سه روزه مياد. تا سرم رو ميزارم و هنوز خوابم نمي بره كه اين بار صداش مياد.
«بابا بابايي نزن ديگه تكرار نميشه» «بابايي به خدا خودم نكردم»
- خفه شو ديگر توله سگ «...» اينو خفش كن ديگه باز تمام جامون به گه كشيد
و يكي ديگه تو سر بچه فرود مياد
همه جا ساكته و كاملا ميشه تصور كرد كه پدر با بچه اي كه شب ادراري داره چي كار مي كنه...
***
ساعت 5 و هنوز خوابم نبرده. چند روزه كه خيلي عصبي شدم.

اينجا اكباتانه و من فكر نمي كردم اين اتفاقات اينجا هم باشه اكثر همسايه هاي ما مثلا تحصيلكرده هستند و اين به راحتي از تيپ و ظاهرشون مشخصه. هميشه تصورم اين بود كه اين اتفاقات فقط در محله هاي پايين شهره و طبقات فرودست اما ظاهرا بالا و پائين شهر ندارد.

نظرات

هر وقت اينو خوندي بهم يه زنگ بزن .... مهم

نویسنده: اميد محدث at شنبه،16 آوریل 2006
........................

مگه فرقي هم ميكنه كه يه ادمي كه ذاتا مشكل داره بره هر جاي اين دنيا زندگي كنه و اون اصلش رو نشون نده؟

نویسنده: سان at جمعه،15 آوریل 2006
........................

بشر !!! آخه اكباتان بالاست يا پايين؟؟!!! غربه. غرب. براي تولدت نقشه تهران مي خرم حتما.

نویسنده: مريم at جمعه،15 آوریل 2006
........................

فهم و شعور به محل زندگي و بالا پايين نداره ...
من هنوز تو كفم ...
اي نقشه ....اي راه بلد ...اي راهنما ..
ولي خدايي دست فرمون رو حال كردي ؟
:دي

نویسنده: اميد محدث at جمعه،15 آوریل 2006
........................
نام





ذخیره مشخصات شما