دلم برای آن روزها تنگ شده، دروغ چرا! ریا و روشنفکربازی و دینستیزی چرا؟ چهار سال پیش، همین موقعها تازه از آنجا برگشته بودیم و موقع بازگشت عجیب دلم گرفته بود. انگار قسمتی از روحم باقی ماند و حیف! که اگر بود شاید الان این وضعیت را نداشتم. امروز عید مبعث بود. عید پیامبری محمد، پیامبری که چهار سال پیش از نزدیک احساسش کردم. در آن صحن زیبا. وقتی واردش می شدیم چشممان از بازتاب نور خورشید روی سنگهای کف صحن بسته میشد. گویی بسته شدن به روی همهی مظاهر دنیوی بود. اندکی که جلوتر می رفتیم به آن باب زیبا و نام زیبایش میرسیدیم. باب جبرائیل را می گویم، همانی که سمت چپش خانهی پیامبر بود و البته نزدیکترین باب به خانه پیامبر. اینجا دیگر خبری از سنگهای گران قیمت نبود. اما هرچه بود زیبایی بود. ستون توبه بود. همه آن مسجد عظیم یک طرف، آن قسمت کوچک اما پر از روشنی یک طرف.
امشب عجیب می خواستم آنجا باشم، بارگاه مقدسی که جایی برای آلودهها ندارد! در برای توبه باز بود و توبهکار اندک.
امشب دلم مدینه را میخواست. یاد وقتی که در کاروان به داشتن «حج» شریعتی تذکر می دادند و من با او به دل مدینه می رفتم. اینجا مدینه است و من دلم مدینه را می خواست. برای رهایی، برای پر کشیدن، برای آزادی روحم. برای نمازی که بیشتر از هر زمانی دوستداشتنی بود و طولانیتر، برای اشکهایی که ناخودآگاه سرازیر میشد. من دلم مدینه را می خواست برای خود مدینه.
پ.ن:
۱. این یادداشت صفحه سیزده (مریم مهتدی) پرتابم کرد به آنجا.
۲. کاش خیلی از این احمقها می فهمیدند خلوت آدمها را با همه چیز قاطی نکنند.
۳. این یادداشت ملکوت هم خیلی دل نشین بود. مخصوصا اینجا: «آنها که به لقلقهی زبان اين ابيات را خواندهاند (مانند آنها که به لقلقهی زبان يا به ريا و سالوس قرآن میخوانند و نماز میکنند) هرگز ذوق اين لحظات روحانی را حس نمیکنند.»
يادش بخير....حاضرم تمام اين سال ها را بدهم بار ديگر برگردم به صحن مسجد الحرام يا به كناره هاي مسجد النبي با آن صداي سحرانگيز اذان مغربش....
نویسنده: مريم مهتدي at شنبه،27 اوت 2006........................
سلام
اين هم حسي است. براي من اين ور جاها رفتن خرج دارد. يعني براي همه دارد. ولي وقتي به كسي كمك مي كنم حس بهتري دارم. خوب بود. از اينكه خودت را سانسور نكردي جاي تقدير دارد.
نویسنده: ايران امروز - علي at پنجشنبه،25 اوت 2006........................
**زندگي کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم بر آن بلرزد. هستي تهي تر از آنکه بدست آوردني مرا زبون سازد و من تهيدست تر از آنکه از دست دادني مرا بترساند. استاد عصيانگرم..دکتر شریعتی
نویسنده: ا at پنجشنبه،25 اوت 2006........................

