این روزها عجیب دلم میگیره! گاهی به یک خلسه عجیب می روم و باز میگردم. نونوار کردن ایدههای قدیم یا به قول روشنفکریش مدرن کردن آن! اما چیزی که نیاز دارم آرامشی قلبی و عمیق است، چیزی از درون! پیدا کردن خدایی که دنبالش بودم و پیدایش نکردم، گویا همین نزدیکی است.
دقیقا حس می کنم که باید زندگی کنم، بدون ایده آلیستی فکر کردن، می خواهم باشم و ببینم و به قول جلال آل احمد «شدن» را هم تجربه کنم. این همان چیزی است که مطمئنم، از این قید و بندهای لعنتی خودم را رها کنم و زندگی کنم. به خودم فهمانده ام خواسته های فراوان فقط سرابی است که تا آخر عمر تمام انرژی و روحیه ام را می گیرد، نیاز به واقعیت دارم و حقیقت. این روزها دنبال آن هستم.
حال غریبی دارم، چیزی که برایم تازه است، گویا قبلا حس نکرده بودم. آی! که نوشتن بعضی وقتها چقدر سخت میشود.
فرهاد گوش میدهم و «شهیدای شهر» او، و آن ترانه زیبای شبانه شاملو.
تکمیل: «در کلیسا به دلبری ترسا» از مهاجرانی را بخوانید.
همچنین این دو یادداشت پیاپی از ملکوت عزیز: «سخنان پاپ: تيغی دو لب» و «روشهای سست توجيه يک خطا»

