Home : Archive : Contact
« اول مهر | Main | رمضان »
 
۲ مهر ۱۳۸۵
اول مهر

مگر می شود اول مهر باشد و ما هم خفه خون بگیریم! ساعت نزدیک ۱۱ بود و من هم یازده و سی اولین کلاسم بود، تند و تند داشتم جمع و جور می‌شدم که خیر سرم سال نکویم از بهارش پیدا باشد! (که نشد) یاد اون برنامه‌ای افتادم که توی برنامه کودک سال‌ها پیش می ‌داد. همان که اکبر عبدی بدو بدو می‌رفت مدرسه و می‌گفت بازم مدرسه‌ام دیر شد!
اول مهر برای من یادآور خیلی چیزهاست. یادآور روزهایی که اسکادهای عراقی به تهران می رسیدند و ما هم عین بچه آدم کلاس اولمون رو شروع می‌کردیم. این اول مهر ما بود. یاد همان زمانی که روپوش سرمه‌ای و خاکستری (من خاکستری داشتم) تنها تن‌پوش مجاز بود و تا شعاع چند کیلومتری اگر ناظم می‌فهمید روپوش نداریم حسابمان با کرام‌الکاتبین بود! از آن بدتر کوتاه کردن موی سرمان با نمره چهار بود! تصور این‌که قبل از این هر غلطی می‌خواستیم می کردیم و اما از این به بعد باید جور دیگری می شدیم، خیلی سخت بود. صف کشیدن برای دیدن کوتاه شدن ناخن! و هزاران مورد که امروز با وجود همه تلخی‌هایش دلم برایشان تنگ شده. یاد مدرسه‌هایی که در و پنجره‌اش شبیه زندان بود تا یک جای کودکانه!
خانم عباداللهی، اولین معلم من بود. یک خانم مسن، چهره‌اش را به خاطر دارم که خیلی خشن بود! یادم هست که گیر عجیبی داشت به خط کشی دفترها! دفترهایمان هم مثل الان نبود که انواع دفترهای فانتزی دارا و سارا باشد! ساده‌ی ساده بود، با آن درخت شطرنجی روی جلدش و مردی که پشت جلد دفتر روی تخته‌ای می نوشت: «تعلیم و تعلم عبادت است» خانم اویسی معلم ارمنی کلاس دوم ما که چقدر بداخلاق بود. وقتی مقنعه‌اش را توی کلاس عوض می‌کرد ما هاج و واج می‌ماندیم که الان در جهنم به رویش باز شده! عجب چیزهای عجیبی آن زمان‌ها توی مغزهایمان می‌کردند.
اول مهر برای ما دیگر آن اول مهر نیست. با اینکه هنوز صدای آن ترانه که صبح‌ها در رادیو می خواند: «مدرسه‌ها‌ باز شده...» توی ذهنم دارم، اما این‌قدر این سال‌های اخیر تلخی داشته‌اند که دیگر همه چیز برایمان عادی شده. آن چیزهایی هم که اندک خاطرات نوستالژیکی برایمان باقی گذاشته، کم‌کم رو به پایان است. الان دانشگاه هم دیگر دانشگاه نیست.

نظرات
نام





ذخیره مشخصات شما