بسیار عالی! جناب هاشمی از سر کم کردن روی جناب محسن رضایی، نامه ای را بعد از نزدیک به هجده سال پس از پایان جنگ منتشر کرد. خندهدار است! نه؟! مردمی که هشت سال را در جنگی خونین سپری کردهاند باید چنین نامههایی را به بهانه دعواهای خودشان بخوانند. جالب است که الان و بعد از نزدیک به دو دهه از پایان جنگ، دعواها اینچنین است، معلوم نیست آن موقع چه خبر بوده و چطور سر و کلهی همدیگر را نشانه میرفتند و این وسط بیچاره مردمی که جوانانشان گروه گروه به جبهه میرفتند. آی زور دارد! آی زور دارد خواندن این نامهها و از آن بدتر نوع افشا شدن آنها. من و هم سنهای من، اولین سال دبستان خودمان را زمانی شروع کردیم که دو سه ماهی از پایان جنگ گذشته بود. قبل از آن تمام فکر و روح ما را با جنگ عجین کرده بودند. وقتی به مدرسه میرفتیم هنوز صدای هواپیماهای عراقی را در تهران خودمان یا صدای آژیر زرد و قرمز را در گوش داشتیم. باور نمیکردیم که جنگی نیست. ذهن کودکانه ما پر بود از «جنگ جنگ جنگ...» هیچ صحنه خاصی از آن روزهای اول یادم نیست. فقط سکوت سهمگین بعد از جنگ را به خوبی به خاطر دارم. سکوتی که با مرگ آقای رهبر آن موقع بدجور شکسته شد! انقلاب دوم آن روز بود و ما از همه جا بیخبر «بابا نان داد» «بابا آب داد» را میخواندیم.
چند روز پیش بود که از یکی از همین جانبازهایمان شنیدم، بسیجیهایی که بدون هیچ آموزشی در آن یکی دو سال آخر به جبهه میآمدند جز دست و پا گرفتن کار دیگری نمیکردند! دلشان صاف صاف بود اما... بیخیال! این نامه کذایی داغ دل خیلیها را تازه کرد. برنامه آقای رضایی برای ادامه جنگ تا سال ۷۱!! میدانید یعنی چه؟ یعنی چهار سال دیگر. آقای رضایی آن موقع که این حرف ها را می گفته، چه در مغز مبارکشان میگذشته است؟ توضیح همین است که داده؟ ما که قانع نشدیم و به این زودی ها نخواهیم شد!
به قول نیکآهنگ کوثر حالا که وبلاگ از جنگ برگشتهها را میخوانیم یا شاهد از بین رفتن کسانی هستیم که گردهای شیمیایی تا مغز استخوانشان رفته، سوزش عجیبی ته قلبمان احساس میکنیم! چرا مردم نباید بدانند در این هشت سال چه شد؟ این دهنمکی کی میخواهد «اخراجیها» را نشان بدهد تا به قول خودش صحنه واقعی جنگ را ترسیم کند، همانی که تا به حال ندیدهام. (که بعید میدانم بتواند) واقعا خواندن حرفهای محسن رضایی و نقل قولهای او از دیگران و حرفهای خودش و بقیه عمق دردناک ماجرا را نشان میدهد.
نامهها میرفتند و میآمدند و این وسط جوانانی بودند که بدون توجه به نامهها یک سره خودشان را به منطقه میرساندند و بعد از آن...
حرف های خوابگرد
من بيشتر ياد اين افتادم كه چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من ...
نویسنده: Lord at شنبه، 1 اکتبر 2006........................

