۱۸ مهر ۱۳۸۵
امروز
۱. «جمعیت به آرامی حرکت میکرد و در سکوتِ مطلق از جاده به طرف ِ مقبرهی جدید که حالا متعلق به مارگریت بود پایین میرفت. همانی که دیروز ساختنش را دیدم حالا برای مارگریت آماده شاده بود. خورشید که در آسمان بالا و بالاتر میرفت هوا گرمتر میشد. حتا صدای قدمهایمان یا هیچ چیز دیگری شنیده نمیشد.»
* قسمتی از «در قند هندوانه»، کتابی که دیروز خریدم و فعلن پایش هستم. بین این همه ملالتهای روزمره انتخاب خوبی بود.
نوشته ریچارد براتیکان، ترجمه مهدی نوید
شعری که خیلی دوست دارم
تکمیل: پایههای شهر کتاب بشتابید!
نظرات

