برای چند لظحه سر خودتان را بکشید عقب، کمی بالا بیایید و سعی کنید نگاه یک سوم شخص را داشته باشید. خارج از تصورات مزوران، سعی کنید با چشمانی حقیقتبین باشید فعلن قضاوت را هم رها کنید. قرار نیست کاری کنیم، فقط یک آدم را تجسم کنید.
یک تولد خاص، شبیه باقی اسطورهها. رفتن مادرش داخل یک خانهی مقدس آنهم به شکلی غیر زمینی و تولد او. دیدید؟ یک وضعیت غیر زمینی، برای کسی که میخواهیم نگاه خاصی به او داشته باشیم، برای او که خودش هم خاص بود. دور نشویم! همان جا که هستید باشید! حالا کمی گذشته. در شهری که اسطوره ماجرا متولد شده، آدمی هست که قرار است در آیندهای نزدیک بشود چیزی شبیه معلم باقی آدمهای آنجا. این آدم میآید و او را که حالا اندکی بزرگ شده پیش خودش میبرد. یعنی چی؟ یعنی همان آدم خاص، حالا یک آموزگار خاص هم دارد. یک معلم ویژه که بعدها خیلی چیزها به او ربط پیدا میکند.
بازهم دور شدیم! حالا آن کسی که قرار بود «معلم» باشد، راه میافتد و حرفهای عجیب میزند. اولین کسی که از در حمایت او وارد میشود، همین کسی است که گفتیم اسطوره ماست. مدافعان معلم بیشتر میشوند اما او یک چیز دیگر است!
کمکم کار به جاهای باریک هم میکشد. معلم مجبور میشود برود جای دیگر، اسطوره ما اینبار میشود فدایی او. جنگ میشود، او اینبار هم صف اول است! حتی در شمشیر زدن. شاید او حرفهایی از «معلم» شنیده که باقی نشنیدهاند. اسطوره رفتار عجیبی دارد. روزی که جنگ است عجیب جنگجوست، آن زمان جنگ چیز کمی نبود! صلح و حقوق بشر ضد ارزش بود، باید جنگجو بودی تا بمانی! حتی وقتی خبری از جنگ نبود، اما او وقتی جنگ نبود آدم دیگری بود، چقدر تضاد عجیب و وحشتناکی داشت!
باز هم گذشت. اینبار «معلم» برای همیشه رفت. و این برای «او» که معلم همه چیزش بود، دردی سنگین بود. گویا معلم گفته بود او باید «معلم جدید» باشد، اما دیگران داشتند مدرسه را که حالا رنگ و بویی جدید گرفته بود بازسازی میکردند، آنهم با معلمهایی جدید. «او» کجاست؟ سکوت و سکوت و سکوت. اگر لازم بود میآمد، بارها. به «معلمهای جدید» برای جنگ جواب «نه» داد. او دیگر جنگجو نبود.
هنوز سر جایتان هستید؟! حالا بیست و پنج سال گذشته. مردم آمدهاند و هوای تازه میخواهند. مثل اینکه معلمهای قبلی داشتند راه را اشتباه میرفتند، شاید درسها را عوض کردند، هر چه بود مردم اینبار دنبال او بودند. آمد! «او» شد معلم جدید. اما مدرسه دیگر آن مدرسه قبلی نبود. آدمهای جدیدی را در این مدرسه میدید. مجبور بود جلوی آنها بایستد. چارهای نداشت! کار را به جنگ کشاندند. بازهم مجبور شد بجنگد. کار با صحبت پیش نمیرفت، عمل میخواست و او مرد عمل بود. در شهر دشنامش میدادند اما دَم نمیزد، میدانست همه باید حرف بزنند، میدانست خدا آدمها را فرستاده تا آزاد باشند. میدانست آدمها فرشته نیستند، چون فرشتهها با همه خوبیهایشان یک بدی دارند، آنها «آزاد» نیستند، آنها مجبورند فرشته باشند! و «او» این را میدانست که آزادی حق آدمهاست. او «آدم» میخواست، نه «فرشته». آهان! داشت یادم میرفت، دقت کردید چقدر حقطلب بود؟
عدالت را خوب میفهمید! به حرف که نه، او یاوهگوی عدالت نبود چون اهل شعار نبود، خود عدالت بود، آخر سر هم همین کار دستش داد.
حالا خودتان را آماده کنید، اصل ماجرا نزدیک میشود، اینجاست که اسطوره میخواهد نشان دهد زمین و زمان قرار است مقابلش کم بیاورند. مشغول گفتن نام خداست، همین که ستایش پروردگار را میگفت و سرش بر زمین و سجده بود، تا به نام خدایش رسید، خونی بود که بر زمینش جاری شد. شمشیر آزادی آخر سر، سر او را نشانه رفت. عدالت صاحبش را میخواست و سرانجام آن را گرفت.
«به خدای کعبه رستگار شدم» راست میگفت، حالا او «اسطوره» شد. نشد؟
همین جاست که «او» می شود «علی».
پ.ن
مجبورم اینو اضافه کنم که چرندیات آخوندی و روضه خونی اینقدر گفته شده و گوش ملت هم پُر، که گفتن این حرف ها جرات می خواد. صاحبان دین عجیب دین رو قبضه کردند. شش دانگ، ولش هم نمی کنند! دست از علی بردارید. کاری که ابن ملجم با علی کرد هزاران برابر بهتر از کاری بود که شما می کنید.
این یادداشت ملکوت را از دست ندهید.

