همین امروز، یا بهتر بگویم همین الان، به سرم زد درباره آدمی بنویسم که تاثیر عجیبی بر من داشت، قصد گفتن حرفهای کلیشهای را ندارم که مثلا بگویم آی او مرا تغییر داد و فلان و بهمان! نه! ۱۰ یا ۱۱ سالگی، «یک جلویش بینهایت صفر» اولین جملاتی بود که از او خواندم. مشخص شد این آقایی که حرف از او میزنم چه کسی است، علی شریعتی، بدون لقب دکتر و معلم و شهید و استاد و مجاهد و مبارز و دهها و دهها عنوان دیگر. بدون تعارف چیز خاصی نفهمیدم! جز اینکه به شدت از آن ادبیات لذت بردم. از شور و حرارتی که در دانه دانه واژههایش آشکار بود. گذشت و گذشت و کلههای داغ ما و کلی آرمان و آرزو که در ذهنم میآمد و میرفت. او شد معلم! مشکل هم همین جا بود، او معلم شد اما من مرید شدم! باید شاگرد میشدم، تا شاید روزی من هم معلم شوم اما نشد. دعواها، جنگها، بحثها و جدلها، کمی چپ میزدیم گاهی راست، روزی آزادی همه چیز بود روزی عدالت روزی فرهنگ و روزی هم شاید اقتصاد و لعنت بر آن روزی که سیاست همه چیز میشد. همه اینها میآمد و میرفت دریغ از اینکه بفهمم که بعله علی شریعتیِ دوستداشتنی من اصل حرفش چیز دیگری بود. البته بی انصافی هم نکنم! یک چیز را از او خوب یاد گرفتم، نفرت شدید از چیزی به نام تزویر! اما بازهم تعادل نداشتیم! او شعار سه گانه مبارزه با «زر و زور و تزویر» را میداد اما ما آخری را بیشتر چسبیدیم شاید به خاطر اینکه آن موقع کسانی که دوستشان داشتیم بر سر قدرت بودند و ما هم...
بگذریم! همه اینها خاطراتی بود که با علی شریعتی داشتم، تک تک کتابهایش را خواندم، الان مدتهاست که از خواندن آخرین کتابش گذشته. ولی هنوز برایم قدیمی نشده، این را که به دوستی گفتم حرف جالبی زد، گفت: دو حالت دارد، یا این عدم تازگی از نفهمی تو است! که هنوز کتابها درک نکردهای یا از عمق کتابهای اوست! حالا این وسط من ماندم و پاسخ به حرف این رفیق.
علی شریعتی شد مراد آنها که هنوز چپ میزدند و خواستند ایدئولوگ سوسیالیست از نوع مسلمانش داشته باشند. از آن طرف عدهای دیگر چیز دیگری از او گرفتهاند و آزادی او را در بوق و کرنا کردند و شریعتی را به نفع لیبرالیسم مصادره کردند. آی که چقدر اینجور وقتها دلم برایش میسوزد، اما با خودم میگویم تقصیر خودش بود! وقتی گفت: «عرفان برابری آزادی» یعنی چتر خودش را برای همه گشود و خیلیها زیر سایهاش رفتند. تقصیر خودت بود برادر، خودت خواستی!
حالا با او چه کنم؟ یک طبقه کامل از کتابهایش در کتابخانهام که گاهی با حس خاصی به آنها نگاه میکنم جلوی چشمم رژه میروند. به خودم میگویم امام و امت حرف تو بود و امروز... به او گفتم نقدهای تند و تیزت به غربیها و لیبرالیسم را تو قبل از آخوندهای بیسواد راه انداختی و امروز... از یک طرف گفتی استبداد دینی بدترین نوع حکومت است از طرفی هم شیعه را حزب تمام و کمال دانستی و امروز... با تو چه باید کرد! که امروز این همه تناقض را برای ما باقی گذاشتی و رفتی، شریعتی عزیز، ما ایمان آوردیم به شیعه علوی و صفوی، به تزویر دین فروشان، اما باقی ماجرا چی؟! یک جا از اومانیسم گفتی، از ژان پل سارتر گفتی و ماسینیون را به عرش بردی، روزی هم همهی روشنفکران غرب را به کف زمین چسباندی! ما با تو چه باید بکنیم؟!
هنوز هم برای این سوال پاسخی پیدا نکردهام، با همه اینها دوستش دارم چون قبل از همه چیز، قبل از همهی آرمانها و ایدهها و شعارها و حرفها و فریادها یک چیز را آموخت، «دوست داشتن» در این آخری استاد بودی!

