Home : Archive : Contact
« گاهی به آسمان نگاه كن | Main | روزمره‌ها »
 
۲۳ آبان ۱۳۸۵
گاهی به آسمان نگاه كن

ما کی هستیم؟ یک عده موجود چهارپای ناطقِ و عاقل که بدون خواست و اراده خودمان پا به این کره‌ی زمین‌ِ زمخت و بد ریخت گذاشتیم؟ تا این‌جایش یک قسمتش آن هم بدون اراده خودمان درست است وگرنه در آدم بودن خیلی‌هایمان کلی شک و شبهه است! کاری به حیوان‌های مشکوک به آدمیت ندارم! با آن‌هایی هم که از آدم بودنشان مطمئن هستند، هم کاری ندارم. نگاهم به آن‌هایی است که مدعی آدم بودند هستند.
بعد از این مثلا مقدمه چینی مستقیم می‌روم سر اصل اصل مطلب، این روزها از دو سه نفر از دوستان عزیزم، بعد از دیدن بعضی فیلم‌ها درباره شعار دادن حرف‌هایی شنیدم، از شعاری بودن و آرمانی بودن. از این‌که کارگردان و نویسنده و بازیگر و کل مجموعه آن فیلم همه تلاش خودشان را کرده‌اند که شعار بدهند. این شعاری بودن بد بود؟ یک فعل منفی است؟ آیا لازم نیست گاهی اوقات با صدای بلند فریاد بزنیم، هستیم؟ آیا لازم نیست وقتی همه فراموش کردنمان سرمان را بالا بگیریم، سینه سپر کنیم و محکم حرف‌هایمان را بگوییم؟ اگر ابزار عمل نداریم، اگر فرصت اجرا ندادند، اگر زندان و کتک و سانسور و حذف و حتی اعدام را در مقابل حرف‌هایمان حواله کردند، باز هم باید خفه بشویم؟
نه! شعار بد نیست! شعار هیچ‌وقت بد نیست. منتهی این شعار دهنده است که نمی‌داند کی و کجا باید شعار بدهد، اوست که فراموش می‌کند وقت شعار است یا عمل، اوست که وقتی قدرت دارد شعار می‌دهد و وقتی ندارد ذلت را می‌پذیرد. انقلابی نمی‌نویسم، فقط نظرم را می‌گویم، اگر حاتمی‌کیاها و ملاقی‌پورها به قول من و شما به ورطه شعار دادن افتادند، تقصیر کیست؟ مگر حق ندارد بودنش را فریاد بزند، اگر او نمی‌خواهد روشنفکر باشد باید چه کسی را ببیند؟ اگر کیمیایی دلش می‌خواهد برود وسط روابط اجتماعی آدم‌ها، آن هم با سبک و سیاق خودش، اگر ملاقلی‌پور دوست دارد زمین و زمان را به هم بدوزد تا سختی زندگی یک آدم را که داخل شعارهایش است نشان بدهد باید انگ به او بزنیم؟ مگر شعاری بودن او چه ایرادی دارد؟ من حق دارم حرف‌هایم، آرمان‌هایم، ایده‌هایم و همه آن‌هایی را که در طول این زمان لعنتی از من گرفته‌اند فریاد بزنم، وقتی بهشان نمی‌رسم، یا بهتر بگویم، نمی‌گذارند برسم، راه دیگری دارم؟
دوست دارم گاهی اوقات شعار بدهم، دوست دارم گاهی اوقات زمین را ول کنم و به هوا بروم، دوست دارم گاهی اوقات فراموش کنم این آدم‌هایی را که این‌جا هستند و  نمایش آدم بودن می‌دهند، دوست دارم گاهی اوقات آن‌هایی را که در آدم بودن خودشان هیچ شکی ندارند را نبوسیده بگذارم کنار! دوست دارم زمین را رها کنم. مگر در این کره‌ی خاکی چه می‌گذرد؟

پ.ن
عنوان اين يادداشت ربطی به فیلم زیبای «گاهی به آسمان نگاه کن» کمال تبریزی ندارد!

تکمیل

۱. وقتی صبح از سه نقطه شهر به کلاس های مختلف تشریف می برم و آخر سر هم سر کار و تا ۱۲ هم سر کار و بعدش هم پای کامپیوتر پی کارهای شخصی جوری خسته می شوم که حتی خاموش کردم کامپیوتر هم یادم می روم! نتیجه: فردا خیلی قشنگ خواب می مانم و صبحش به کلاسی نمی رسم که عاشقش هستم. از قدیم گفته اند اگر درس آقا معلم حرف از عشق و محبت و بزنه شاگرد عزیز جمعه که هیچی شب سال تحویل هم میاد سر کلاس! آقای دالوند این قدر عالی هست که وقتی به کلاسش نرسم تا شب عذاب وجدان نابودم کند!
۲. عزیزان استقلالی اگر دوست دارید بدونید میزان تعصب به تیم عزیزمون چقدر است لطف کرده و در این تست شرکت کنید! اگر از ۱۵ زیر ۵ شدید لازم نیست خودتون رو واسه استقلال بکشین و تشریف ببرید پرسپولیسی بشوید!
نکته مهم این که بنده از ۱۵ شدم ۱۴! (ایول تعصب)
۳. یک سوال بسیار مهم! به نظر شما وقتی دارید لیست بلاگرولینگ رو می نویسید باید وبلاگ ها رو به اسم نویسنده ها بنویسید یا این که به اسم وبلاگ هاشون؟ مثلا جلال افشار درسته یا الفبا؟

نظرات

به چهار پاها توهين نكن هاااااااا

نویسنده: غريبه at چهارشنبه،16 نوامبر 2006
........................

حرص نخور آقاجان! من با شمام!
در اينجا هم هيچ نميگذرد

نویسنده: يادداشت‌هاي اينترنتي at سه‌شنبه،15 نوامبر 2006
........................
نام





ذخیره مشخصات شما