Home : Archive : Contact
« پر از خیال | Main | وقتی آتش گرفت »
 
۱۹ آذر ۱۳۸۵
پر از خیال

قرار بود چیزه دیگه‌ای بنویسم، اما حقیتش رو بگم نشد! یعنی همه چیز پرید! همه‌اش هم تقصیر این همشهری جوان لعنتی بود. نمی‌دونم ساعت چند بود، با مزخرفاتی که تو شرکت می‌خوریم چیزی برای شام باقی نمی‌ماند! با همه این‌ها کلی فکر کرده بودم برای نوشتن یک یادداشت اساسی، راستش را هم بخواهید موضوعش را کمابیش فراموش کردم، بازهم می‌گم که تقصیر این همشهری جوان لعنتی ولی خیلی دوست‌داشتنی بود! داشتم مجله رو ورق می‌زدم که فهمیدم این شماره‌اش ویژه بخشی از گذشته ماست، گذشته‌ای به نام کودکی و قست مهمی از آن به نام کارتون!! نمی‌گم انیمیشن چون دوست دارم با همون اسمی که از همان زمان رویش بود صدایش کنم! وسط این انتخابات و دعوا و تبلیغات یکهو پریدم وسط دورانی که بدو بدو می‌رسیدم خونه که خدای نکرده چوبین رو از دست ندم! نمی‌خوام بگم چه دوران خوبی بود و ما فرشته بودیم و آی روزگار و... اما هرجور فکر می‌کنم می‌بینم ما بدجور بزرگ شدیم، علاقه‌ای که ما به کارتون داشتیم چیزی نبود که باقی کودکان هم دوره ما در دنیا داشتند، نود درصد کارتون‌های ما ژاپنی بودند و بخش اعظمی از آن‌ها پر از رنج و سختی، سراسر آن موجودات بی پدر و مادر، اما نمی‌دانم چرا عجیب همراهشان می‌شدیم، هنوز مانده‌ام آن حجم وسیع از کارتون‌های غیر آمریکایی و عمدتا ژاپنی چطور ما را جذب کرده بود، کارتون‌هایی که بعضی‌هایش آن‌قدر تلخ بود که هنوز مزه‌اش را حس می‌کنیم، توشیشان را یادتان هست؟ وقتی پشت دروازه شهر نشسته بود و پیرمرد آمد و او سه آرزو کرد... ما برخلاف بقیه کودکان دنیا تلخی ژاپنی‌ها را بیشتر از سرگرمی‌های آمریکایی‌ها دیدیم!برای همین بود که وقتی فوتبالیست‌ها پخش شد تازه فهمیدم می‌شود یک کارتون هیجان‌انگیز بدون نصیحت و پیام اخلاقی دید! چیزی که دوره ما پر بود، و البته بیشتر از همه دوست‌داشتنی شد. 
بگذریم، اگر بخواهم از آن دوره بگویم مثنوی می‌شود که جمع کردن سر و تهش کلی کار دارد! فقط خواستم بگویم که دیدن صفحاتی که پر بود از شخصیت‌های کودکی ما، بیش از این‌که لذت بخش باشد من رو پرت کرد به گذشته، گذشته‌ای که نمی‌فهمیدیم سیاست چیست! دورانی که بازی‌های کثیف را ندیده بودیم، دورانی که آرزو می‌کردیم بزرگ بشویم ببینیم چه کاره‌ایم، خلبان، دکتر، مهندس اما الان ...
مهم نیست! بهتر است از جو آن صفحه‌ها بیایم بیرون، امروز برای آن روزها تره هم خرد نمی‌کنند. من آن دکور ساده و اجرای آقای مجری (ایرج طهماسب) با آن کله کچل و سیبیل پرپشتش و کلاه‌قرمزی که مثل آدم حرف نمی‌زد و پسرخاله‌اش که اگر باهات حال نمی‌کرد یک کله حواله‌ات می‌کرد را با صدتا خاله نرگس و خاله سارا (و چندتا خاله دیگه!!) و استودیو‌هایی پر از رنگ و لعاب و موسیقی‌های تند و شاد، عوض نمی‌کنم! 


پ.ن
۱. خیلی پیرمردی شد! کلا بیخیال برگردیم به آذر ۸۵! خجالت بکش! نزدیک به ربع قرن از زندگیت گذشته عتیقه، هنوز تو فکر بامزی هستی!
۲. قبل از اینکه اینترنت ما ADSL بشود با خودم فکر می کردم وقتی بشه چه کارایی بکنم! صبح تا شب دانلود دانلود دانلود! اما بعد از حدود دو هفته ای که گرفته ام به جز آلبوم آخر استینگ چیز دیگه ای دانلود نکردم! ولی ناشکری نکنم که بدجور دارم لذت می برم! دقیقا مثل چند سال پیش که قبل از رفتن به دانشگاه کلی نقشه کشیده بودم اما الان که اون چند سال گذشته و تو دانشگاهیم هیچ کدوم از اون غلط ها رو نکردم که از این یکی اصلا لذت نمی برم.

نظرات

جلال عزيز
كودكي و نوستالژي آن يك امر نسبي است. هميشه افسوس ميخوردم كه چرا پسر من نبايد مثل پدرش در كوچه هاي باصفا و پر از معرفت جنوب تهران بدود و بازي كند و تو اين كوچه ها درس زندگي ياد بگيرد يا چرا بايد سرش با پلي استيشن و اسكوتر و دي.وي.دي گرم باشه و هفت سنگ و قايم باشك و قاشق زني رو فراموش كنه ولي بعدها متوجه شدم كه اين موضوع يك امر نسبي هست. هر كسي دوران كودكي خودش را پاك ميدونه و معتقد هست كه دوران جديد به درد نميخوره و موضوع جديدي هم نيست. تا انسان بوده٬ اين موضوع هم بوده. براي همين مولا علي ميگه «از فرزندان خود نخواهيد كه مانند شما باشند زيرا آنها در عصري ديگر به دنيا آمده اند».
شاد زي

نویسنده: علي مهتدي at شنبه،10 دسامبر 2006
........................

همشهری جوان رو من گیر نیاوردم دور نریزیها بده منم یک ورقی دوری چیزی بزنم باهاش

نویسنده: داریوش at شنبه،10 دسامبر 2006
........................
نام





ذخیره مشخصات شما