۱. زیرنویس شبکه خبر، طرفای عصر بود. اون روز حسابی مریض بودم و از صبح آویزون توی تخت! حالمان هم اساسی خراب. فکر می کردم با آن مریضی لعنتی که امانم را بریده بود هیچی رو نمی فهمم ولی انگار بدجور اشتباه می کردم، بدبختانه خبرش رو هم من بدخبر به بقیه دادم. حس درد از مرگ انسان ها رو اون روز با همه وجودم فهمیدم، چیزی که تا قبل از اون درک نکرده بودم. آن روز من هم تکان خوردم.
۲. آباد شدن دوباره شهر، بازسازی ارگ یا چیزهایی مثل این شاید اولین گزینه ها باشد اما واقعا این طور نیست. نه ارگ همان ارگ می شود نه بم همان بم. سر سفره های افطار روی جعبه های خرما «رطب مضافتی بم» یادآور نخل های بم بود، این نخل ها هم حالاحالاها نخل نخواهند شد. اگر بخواهم راستش رو بگویم، هیچ چیز خاصی نیست که بخواهد عمیقا خوشحالم بکند. یا حداقل از اینهایی که الان هستند بعید می دانم بتوانند کاری در این شهر بکنند که خوشحال بشوم.
این نوشته ها حاصل تلنگر الپر بود.

