
اینجا شمال نیست، شیراز خودمان است. یکی از چیزهایی که منو شیفته خودش کرده همین نارنج های شیراز بود. باور کنید این سفر ده دوازده ساعته به تمام سفرهایی که رفته ام می ارزید. (عین مارکوپلو گفتم) خدا رو چه دیدی، یکهو دیدین رفتیم و به شیراز هجرت کردیم و گشتیم یک دختر شیرازی را پیدا کردیم و ستاندیم! (غلط کردم) در ضمن هیچ وقت فکر نمی کردم از تخت جمشید اینقدر خوشم بیاد. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم. مطمئنم اگر چند بار دیگه برم ممکنه سلطنت طلب بشم (این رو چرت گفتم)
وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم بزرگترین دلیلم برای این حرف ها رفتنم به جایی برای نشنیدن خیلی حرف ها و ندیدن خیلی چیزهاست.
وقتی علی می شود بابای ریحانه! (ریحانه پای پست هایش می نویسد فرزند خلق! بابا خلق، بابا مجاهد! بابا چریک! بابا تو آخرشی! خدایی جو چیز بدی است آقا خیلی بد!! من جدا وبلاگ ریحانه رو می خونم یاد سیاهکل میفتم!)
خوشم اومد...بابا ايول
نویسنده: شريفه شريعتي at دوشنبه،20 فوریه 2007........................

