Home : Archive : Contact
« گزارش | Main | کمپین و سواد کیهان »
 
۱۴ اسفند ۱۳۸۵
گزارش

خدایا ! پر از کینه شد سینه ام.
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت،
دل پاکروتر ز آیینه ام.
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ.
 سرایی درین شهرک آباد نیست.
خدایا ! زمین سرد و بی نور شد.
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد.
 کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد.
 مگر پشت این پرده ی آبگون،
تو ننشسته ای بر سریر سپهر،
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود ای از آن بارگاه بلند،
رها کرده ی خویشتن را ببین.
زمین دیگر آن کودک پاک نیست.
پر آلودگیهاست دامان وی،
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست.
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر.
کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست.
درین کهنه محراب تاریک ، بس
 فریبنده هست و پرستنده نیست.
 علی رفت ، زردشت فرمند خفت.
شبان تو گم گشت ، و بودای پک
 رخ اندر شب نی روانا نهفت.
نمانده ست جز من کسی بر زمین.
دگر نکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین.
همه باغها پیر و پژمرده اند.
همه راهها مانده بی رهگذر.
همه شمع و قندیلها مرده اند.
تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست.
مگر صخره های سپهر بلند
-که بودند روزی به فرمان تو-
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا!
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز ، و بروب ، و برای
گذشت ، ای پیر پریشان! بس است.
 بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون.
بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست.
یکی بشنو این نعره ی خشم را
برای که بر پا نگه داشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
گر این بردباری برای من است
نخواهم من این صبر و سنگ تو را
نبینی که دیگر نه جای من است ؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
 چه ماده ست ؟ چه قرنهای تهی ؟
گران است این بار بر دوش من
گران است ، کز پس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش من
خدایا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام

*  زمستان - مهدی اخوان ثالث

پی.نوشت

نظرات

هااا جلال سلام چطوري ؟‌ميشناسى يا نه ؟!

نویسنده: عماد at یکشنبه، 5 مارس 2007
........................
نام





ذخیره مشخصات شما