حال می کنیم و نمی کنیم، امروز رسما تار را کوک کردیم و زدیم و زدیم. لامصب صدایی دارد، اما...
اما چی؟ اما اینکه امروز کلی اتفاق هم افتاد، از یک طرف ۱۲ یا ۱۶ نفر در جا اعدام شدند، تصور جرم هایی که آنها کرده اند و اتفاقات و احساسات هر فرد مرتبط با این افراد در ذهنم جا به جا می شد، از یک طرف تیم ملی امروز باخت آنهم با لج بازی های یک گنده لات مثلا مربی تیم ملی! و بعدش دیدن چهره هایی که به خاطر خودخواهی های یک نفر و...
حالا این وسط من، یا من بیخیال شدم و زده ام زیر کاسه و کوزه همه چیز، یا اینکه اتفاقات آن قدر تکراری شده که دیگر اهمیتی ندارد، کدام است؟ واقعا نمی دانم...
شاید اگر همین دالانگ دولونگ تار و سه تارمان نبود دیگر نای زندگی هم نداشتیم، ولی وقتی فکر می کنم حال این زدن را از کجا می آوریم آن وقت به این نتیجه می رسم که زندگی زیباست، خیلی زیبا حتی اگر در یک روز عده ای اعدام شوند یا تیم ملی ببازد! برای همین زنده باد عشق، حرف دیگه ای بود؟

