۱۷ مرداد ۱۳۸۶
گذشت
روز سختی بود، نه! دردناک، نه زجرآور، نه شاید وهم آلود، شاید همه اینها و شاید هیچکدام. اما روز بدی بود، خیلی بد. اتفاق یا یک رویداد عجیب. یک خاطره که مدت ها طول کشید تا آن را هضم کنم، هنوز پاکش نکردم، نشد که پاکش کنم، اول کینه بود، بعد دل شکستگی و بعد و بعد و بعد و بعد...
اما وقتی الان رو با اون موقع و مخصوصا بعدش مقایسه می کنم، می بینم خدا خیلی دوستم داشته، بیشتر بهش ایمان میارم و راحت تر با زندگی کنار میام. روزهای خوبی دارم که دیگه جایی برای پاک کردن اون روزها نذاشته، صرفا یک طنز تلخ شده شاید هم چیز دیگه، اما هر چی هست، بی اثره.
این روزهایم را دوست دارم، خیلی زیاد، اینقدر که او هم باور نمی کند.
حالا وقتی چند جمله آخر رو می خونم مطمئن میشم که کارم درست بود.
پ.ن
یک یادداشت به شدت شخصی!
نظرات

