Home : Archive : Contact
« قلعه بابک | Main | فردا »
 
۲۵ مرداد ۱۳۸۶
قلعه بابک

ارسباران، قلعه بابک و غیره، مکان سفر جدید بود. در تمام مسیر منهای زمانی که وسط اتوبوس مشغول شاد کردن دل رفقا بودیم! علیزاده و لطفی و شجریان را همراه با آی پاد عزیز خوردیم! و بهترین لحظات وقتی بود که نیمه شب زیر تمام ستاره ها و سکوت وهم انگیز جنگل خموشانه جناب لطفی را گوش می کردیم.

عکس هایم افتضاح شده بود! ولی خوب همین ها در بیابان غنیمت است مخصوصا وقتی که دچار یک کمر درد شدید شدم. اما یک نکته برای من جالب بود. بابک خرمدین یک ایرانی اصیل بود و هنوز مسلمان نشده بود و در همان قرون اولیه ورود اعراب به ایران علیه آنان مبارزه می کرد.، حالا عجیب این بود که عده ای پان ترک بابک رو نفع خودشون مصادره کرده بودند!



اینجا ارتفاعات قلعه بابک است


مثل همان عکس قبلی


نمایی از قلعه بابک


این جا داخل قلعه هستیم


وقتی می خواستیم بالا بریم رفقای کوهنورد ما در اظهاراتی میهن پرستانه در ستایش جناب بابک خرمدین گفتند که دمش گرم که این اعراب را فلان کرد و ... اما وقتی  به بالای قلعه رسیدیم هر چه از دهان مبارک بود نثار بابک خدابیامرز می شد که مگر مرض داشتی نوک قله کوه قلعه بسازی!

تکمیل بعد از دو هفته!!
بابک یک ایرانی از آذربایجان قطعه ای جدا نشدنی از خاک ایران بود و لاغیر! من به چه زبونی بگم منظور من رو متوجه بشوید. من میگم یک ایرانی اهل آذربایجان، نه یک ترک! چون اصلا در اون منطقه ترک زبان زندگی نمی کرده. بخوانید

نظرات

مشکل از شما نیست مشکل از فرهنگ شماست و اونایی که این چیزا رو تو گوش شما تپوندن به قول یکی از دوستان این تهرانی ها یه عمر افتخار میکنن که فارسن و دیگه از خدا هیچی نمی خوان ( شعور و فرهنگ و ... ) بابک خرمدین یه ترک میهن پرست بود. بعضی ها بهتره عقایدشونو نگن تا آبروی قبیله هاشون حفظ بشه. اگه ترکا نبودن ملوم نبود این عربا چه بلاهایی سرتون میاوردن.
البته کاش میاوردن

نویسنده: احمد at چهارشنبه،12 ژوئن 2008
........................

بابک خرمدین نبوده بلکه از آوه و کاشان و قم به کلیبر مهاجرت می کنند.
رهبر نهضت بذ در اول جاویدان بود.
جاویدان از فرقه دقولیه متوقفه بوده است که خود شیعه هفت امامی هستند.
روستای مردان قم یادگاری است از حضور آنان در آن منطقه. روستای زیبایی که در براستی دیدنی است.
انگ مجوسی و خرمدینی را خلفای عباسی به او دادند تا مسلمانان را به سوی او گسیل دارند.
کتاب بابک و نقد تاریخ نگاری نوشته دکتر رسول رضوی
http://www.binesheno.com

نویسنده: رهگذر at جمعه، 1 مارس 2008
........................

اصلا چرا آذربایجان شمالی و افغانستان و عراق و ترکمنستان به ما نچسبه . بهتره ایطوری فکر کنین تا دوباره شاهد عهدنامه هایی مثل ترکمانچای و گلستان نباشیم.
من با این دوستمان موافقم
اما یه مطلب بابک اساسا خرمدین نبود.
خودباختگان و تاريخ نگارانى از قبيل مورخين مذكور از شكم جامعه اى زاده شدند كه با اقتضاها و طرز تفكرهاى آن جامعه پرورش يافته، و شخصيت قلمى شان مطابق همان شرايط شكل گرفته و آن چه كه زندگى و موجوديتشان را احاطه كرده، تبديل به نوشته، سجل، طومار و كتاب مى شود.


با اين همه، گاهى قلم به دستانى پيدا مى شوند كه نه هويت شخصيتى شان مشخص است و نه هويت انديشه و نوشتارشان; اين پديده اگر در كل جهان صدق پيدا نكند در مورد عده اى از اقوام و نژادها و حتى ايرانيان مصداق پيدا مى كند كه متأسفانه اين سوغات عجيب، تحفه اى است كه روزگار بيشترين ضربات آن را متوجه ما مردم ايران نموده است.


ليبرال ناسيوناليست ها، ليبرالند و شعارشان سنت ستيزى است، با اين حال، به استقبال هر سنت، و آيين و فرهنگ اجنبى رفته و هر خلق و خصلت اجنبى را از هر نوع كه مى باشد و از راه مى رسد، با حرص و ولع مى بلعند و عجولانه چشم به راه رسيدن منش بعدى لحظه شمارى مى كنند. دروازه مليتشان را شايقانه به روى بيگانه باز كرده و كليد دروازه هاى سرزمين و قوميت شان را براى تسخير اجانب، پيشكش مى كنند.


اگر استيلاى فرهنگ بيگانه بر وطن شان با تأنى و درنگ مواجه شود، سخت ناراحت مى شوند و تقصير اين درنگ را به گردن اين و آن انداخته و غوغا به پا مى كنند و در اين بيگانه پرستى نه سراغى از نيا و نه يادى از رسم و رسوم نياكان مى كنند، گويى گياهان بى ريشه اى هستند كه مى خواهند از بيگانگان آب حيات بگيرند. نه مكتبى دارند و نه آيينى; گمان مى كنند، مكتب شان «بى مكتبى» است. يعنى ليبرال هستند.


اما نظر به اين كه اولين شرط ليبراليسم، آزادى از هر مكتب است، بنابراين، تقليد از هر مكتبى ـ ولو تقليد از مكتب بى مكتى و تقليد از خود ليبراليسم ـ ناقض ليبراليسم است.


اينان كه مقلدند، عنوانى جز «خود باختگى» ندارند، در عين ليبرال بودن، ناسيوناليست هستند، براى اين كه در رثاى ايران باستان و آيين مانويت و مزدكى گرى قلم مى زنند.


اينان ادعا مى كنند كه نياكان ما مورد هجوم اعراب وحشى قرار گرفته و توسط آن ها خوار و ذليل گشتند. اما از آن جا كه بى عرضه و ناتوان نبودند، هميشه در فكر استقلال ايران و رهايى از يوغ عرب ها اين وحشيان مهاجم ـ بودند; ابومسلم، برمكيان، خاندان سهل، مازيار، طاهريان، افشين، بابك، صفاريان و ... همه مولود ايران خواهى نياكان ما بودند.


در ادعاى ليبرال ها، افراد مذكور هيچكدام مسلمان نبودند; بلكه نفوذى هايى بودند كه مى خواستند دستگاه حكومت و خلافت اعراب را از درون متلاشى كنند.


اما هر محقق تاريخى مى تواند چنين بينديشد كه سلطه عرب بر جامعه و سرزمين نياكان ما به يكى از سه صورت زير بوده.


1ـ نياكان ما از فرهنگ فرسوده، پوسيده و پر از ظلم خويش به تنگ آمده بودند و حمله اعراب را يك مائده آسمانى تلقى كرده و يوغ عرب را بر يوغ پادشاهان ـ يوغى كه فرهنگ «مهتر و كهتر» و آيين «فرّ» آن را توجيه مى كرد ـ ترجيح دادند و به عبارت ديگر، آنان فرهنگى را كه عرب به همراه آورده بود، نجات دهنده مى دانستند، نه يوغ اسارت.


2ـ سازمان اجتماعى نياكان ما به گونه اى متلاشى شده بود كه نتوانست در قبال حمله اعراب مقاومت كند و به آسانى فرو ريخت و قهراً اسير عرب ها شدند.


3ـ نياكان ما آن قدر بى عرضه بودند كه حال و حوصله دفاع از كيان خويش را نداشتند.


اگر من يك ايران پرست زرتشتگرا بودم، اشخاص و خاندان هايى مانند: ابومسلم، برمكيان، خاندان سهل، مازيار، طاهريان، افشين و سامانيان را ستون پنجم و كشور فروش و آيين فروش مى دانستم كه همه آب هاى آسياب دشمن اشغالگر را اينان تأمين كرده و به راه مى انداختند وگرنه عبدالله بن طاهر، خون مردم مصر را ـ كه مانند ايرانيان، غيرعرب بودند ـ براى تداوم چه هدفى، ريخت؟ فضل برمكى مردم قزوين و طالقان و ديلم را به خاطر كدام هدف ايرانى، زير سمّ ستوران گرفته و به جنگ يحيى بن... مى رفت.


هنوز خون مردم مصر كه توسط عبدالله بن طاهر به زمين ريخته بود، خشك نشده بود كه افشين از راه بغداد با پرچم خليفه عباسى براى خون ريزى وارد مصر گرديد.


عبدالله بن طاهر مازيار را و افشين بابك رابه دم تيغ جلاد خليفه مى سپارند و مؤبد ايران، افشين را به سوى مرگ رهنمون مى گردد. برمكيان هر صبح و شام به نمايندگى از طرف مردم ايران ـ بلكه به نمايندگى از طرف مردم كل جهان ـ پاى خليفه را بوسه مى زدند كه مبادا دست مبارك خليفه را آلوده كنند.


افشين مردم آن سوى جيحون، خراسان، رى و ولايت هاى ديگر را جمع كرده و سال ها بابك را محاصره كرده بود و يك سال تمام جز «كعك» ـ نوعى نان ـ غذايى براى آنها نمى داد و مى گفت: ما كه در راه اميرالمؤمنين معتصم جهاد مى كنيم، همين كعك هم برايمان زيادى است!


ايران پرستى و ايران دوستى اين اشخاص و اين خاندان ها درست شبيه ايران پرستى و وطن خواهى بعضى از همين نويسندگان است كه هميشه شعار ايران دوستى مى دهند و لب هايشان پاشنه پاى اروپاييان را بوسه مى زند. اينان به حق، فرزندان خلف برمكيان هستند، با اين تفاوت كه برمكيان بر آيين اسلام خلافتى ايمان داشتند و اينان مقلد آيين بى آيينى (ليبراليسم) غرب شده اند.


تاريخ نگارى رسمى خلافت، همه نهضت هاى ايرانى را به مجوسيّت، مانويت و مزدكيت، متهم كرده است; اينان هم پس از سيزده قرن همان اتهامات را تأييد مى كنند. قلم خود باخته، با قلم رسمى هم صدا مى شود. چه نفع مشترك و كدام سود مشترك در اين مقال به اربابان قلم رسمى و اربابان قلم خود باخته مى رسد، معلوم است.


مهر اتهام «مجوس گرايى» و «گبرآيينى» بر سر هر نهضت ايرانى زده شده است. روزى سلطان سليم عثمانى، شاه اسماعيل صفوى را «گبربالاسى» ـ گبربچه ـ مى ناميد; روزى ديگر عفالقه عراق، انقلاب ايران و فرزندان رشيد و رزمنده اين شهر و بوم را به مجوسيت متهم مى كرد.


از نهضت مشروطيت به اين طرف تعدادى مقلّد پيدا شدند كه القائات شياطين غرب را در مورد نهضت هاى ايران با عنوان مقدس «تحليل تاريخ» تكرار كردند.


هر چند لازم نمى دانم يك ـ يك قلم هاى خود باخته را نام ببرم، ولى در يك كلام بايد گفت: اينان آن تحصيل كرده ها و دست اندركار قلم هايى هستند كه وجود، انديشه و راه و رسم دستگاه حكومتى رضاخان را در بست پذيرفته بودند.


تقريباً همه كتاب هايى كه از آغاز حكومت رضاخان تا پيروزى انقلاب اسلامى، در مورد «تاريخ نهضت هاى ايران پس از اسلام» نوشته شده; توسط همين قلم ها به زيور تدوين آراسته شده اند. اينان نظريه هاى دانشمندانه و تحليل گرانه شان را در بعضى ترجمه ها كه به عمل آورده اند نيز ابراز كرده اند كه به عنوان مثال مى توان به ترجمه تاريخ الكامل، ذيل سرگذشت بابك خرمدين، قسمت پاورقى اشاره كرد.


بقاياى اين قلم هاى خود باخته هنوز هم افكار دانشمندانه! ـ بل دلسوزانه نسبت به ايران و ايرانى! ـ را در اوراق مجله هاى اختصاصى شان (با ناز و كرشمه هاى بى پايان و با لطف بى كران و منت هاى گران نسبت به ـ به اصطلاح ـ مردم شان و وطن شان) انگشت رنجه فرموده و مى نويسند و سعى بليغ دارند كه مردم شان را از يوغ اسلام و انقلاب اسلامى رهانيده، هر چه زودتر ايران و ايرانى را در فرهنگ غرب غوطهور نمايند. فرهنگ فاسدى كه خود غربى ها در گرداب آن فرو مانده و در باتلاق آن دست و پا مى زنند و صد البته حضرات ادعا دارند كه از آزادى انديشه و قلم در سرزمين نياكانى شان ايران، محروم هستند!!


از طرفى هم من ادعا مى كنم كه قلم من محدود است، حتى اين قدر آزادى ندارم كه نام اين قلم باختگان را تك به تك نوشته، نام مجله و نشريه شان را ذكر نمايم و به همين دليل نوشته و نوشتارم براى خواننده غيرمتخصص تقريباً گنگ و مجهول مى ماند.


اينان نياكان زردشتى، مانوى و مزدكى شان را مى پرستند. در عوض نياكان شان را از حمله عرب تا امروز ـ كه مسلمان بوده اند، احمق مى دانند.


اين مطلب آن قدر وضوح دارد كه هر خواننده به محض ديدن كلمه «نياكان» ذهنش به آباء و اجداد قبل از اسلام معطوف مى شود، گويى از حمله عرب تا به امروز، نيايى نداشته اند; و اين نيست مگر به خاطر قلب ماهيتى كه در اين كلمه ايجاد كرده اند.


گويا بيش از حد از مطلب دور افتادم; افرادى همچون من در اين مقال، سخن زيادى دارند، اما از طرفى نه آن امكانات را دارند كه بنويسندو از دين و آيين و فرهنگ غنى اين مردم دفاع كنند و نه آن پشتوانه لازم را دارا هستند كه بتوانند خدمتى به دين و مذهب مردم متدين انجام دهند. و لكن حضرات آن آزادى را دارند كه دين و فرهنگ اين مردم و اجداد آنان را به بازى بگيرند و مى گيرند و هم توسط تمامى راديوها، تلويزيون ها، خبرگزارى ها و روزنامه هاى دنيا پشتيبانى مى شوند، به حدى كه به القائات فرهنگى ماهواره قانع نيستند و بيش از آن را خواستارند.


اما، بپردازم به سبك كار اين گونه قلم ها در تاريخ نگارى و تحليل وقايع تاريخى!


اين قلم ها بسيارى از اصول را كه وهم و پندارى بيش نيستند، به سبك «ارسال مسلّم» كنار هم چيده به راه مى افتند و به طور مرتب روى اين بناى موهوم، كاخ خياليشان را مى سازند كه به طور كلى اين اصول عبارتند از :


1ـ ابومسلم، طاهريان، سامانيان، افشين، مازيار، بابك و همچنين سران نهضت هاى ابومسلميّه، راونديّه، خرميّه، رزّاميه، اسماعيليّه، قرمطيّهو...، همه ايرانى و ايرانى تبار بوده اند; در حالى كه همه اين ها ـ به جز يكى دو مورد، مازيار و جاويدان ـ يا عرب بوده اند و يا از تركان آن سوى جيحون!


در حقيقت، ايرانِ آقايان حد و مرزى ندارد; هنگامى كه بر عليه عرب مى نويسند، ايرانشان تا ديوار چين پيش مى رود و همه شخصيت هاى مثبت و منفىِ فاصله ديوار چين تا بغداد، ايرانى تلقى مى شوند و آن گاه كه بر عليه ترك مى نويسند، ايران شان حتى شامل افغانستان پشتويى ـ شاخه اى از زبان فارسى ـ هم نمى شود. مگر كشور ايران و در اصل فلات ايران چهارچوبى ندارد؟


افشين از اهالى «اشروسنه» شهرى كاملا ترك و سرزمين تركى بوده و با عنوان شاهزاده ترك شناخته مى شده; او نه زرتشتى بوده، نه مانوى و نه مزدكى، بلكه فردى شمن پرست و بت پرست بوده است. شخصى با چنين ريشه و نژادى و با چنين دين و آيينى به همراه مازيار و بابك درصدد احياى ايران ساسانى بوده!؟ افشين يا آدم چيز نفهمى بوده و يا احمق، اگر فرد چيز فهمى بوده، پس دشمن ساسانيان و دشمن ايرانيان نيز بوده، چرا كه در طول تاريخ، سرزمين اجدادى او زير سم اسبان ساسانى و مردمش زير شلاق و شمشير شاهان ايران بوده است.


2ـ اين آقايان خودشان را ايرانى صحيح النّسب قلمداد مى كنند، در حالى كه احتمالا اكثر نويسندگانى كه سنگ ايران ساسانى را به سينه زده و دم از «نياكان» ايرانى مى زنند، خودشان ايرانى به اين معنى نيستند و دور از حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود كه حضرات از نژاد ترك بوده و نياكان شان در آن سوى جيحون از دشمنان ساسانى و اشكانى به شمار مى آمدند. يكى از همين افراد را مى شناسم كه به طور مستند، نژاد به شاخه بيگدلى مغول (شاخه ساكن در خراسان) مى رساند ولى باز در رثاى ايران ساسانى به قلم فرسايى مى پردازد و هستند افراد ديگرى كه مانند او نسب به ترك قبچاق، تركمن، آرانبورك، مرگيت، خزر، ازبك، قزاق، قيرقيزو... مى رسانند و باز مدعى وراثت نياكان پارسى، پارتى و مادى شده ناخواسته معلوم مى سازند كه قصدى جز قطع ريشه هاى دينى مردم اين مرز و بوم ندارند و اين هدف را دنبال مى كنند، هر چند مجبور به تمجيد از نياكان ديگران باشند.


در حالى كه همه خاندان ها، طايفه ها، قبايل و نژادهاى ترك در 900 سال اخير (يعنى پس از اسلام) به ايران آمده اند و ربطى به ايرانيان قبل از اسلام ندارند، ولى اين آقايان بازدم از نياكان زرتشتى، مانوى و مزدكى مى زنند!!


اگر در ميان اين نويسندگان عده اى پيدا شوند كه نژاد به قبايل ترك نرسانند، باز هم معلوم نيست كه اين تعداد هم ايرانى تشريف دارند يا در اصل ريشه شان به عرب مى رسد. عرب ها حدود چهار قرن در هر شهر، ديار، با ديه و روستاى ايرانى و در ميان ايرانيان با درصد بالايى زندگى مى كردند و زبان رسمى كشور، قرن ها عربى بود و اين همه عرب (به شهادت تاريخ) هرگز از ايران نرفته اند.


اگر اين يكى ـ دو نفر استثنائاً از نژاد ترك و عرب برهند، باز بايد كنكاشى در نژاد خود بنمايند تا روشن شود كه از تبار كلدانيان، آكد، آشور و سومر كه در تحت يوغ حكومت اشكانى و ساسانى بوده اند، نيستند.


3ـ امروز يك ايرانى چنين مى انديشد كه پدرانش مذهب تشيع را درك كرده و به حقيقت و حقانيت آن پى برده و آن را طبق ايمان شان و مطابق تشخيص شان پذيرفته و برگزيده اند. اما اين نويسندگان شرح و بسط تحليل گرانه و دانشمند مآبانه اى سر هم كرده و مى گويند: نياكان شان به دليل اين كه دشمن عرب بوده اند و چون جريان سياسى عرب ها بر عليه على(ع) و خاندان او بود، به اصطلاح «لا لحبِّ على بل لِبُغضِ عرب» تشيع را پذيرفتند. يعنى سبكسرانى بوده اند كه به خاطر دشمنى با عرب دست از آيين ايرانى و مذهب ايرانى شان شستند و به دين و مذهب خاندان على(ع) درآمدند. بيچاره نياكان، چه فرزندان مدافع و حق شناسى دارند!؟!


به نظر اين نويسندگان، دين و آيين چيزى است كه به هر دليلى و به هر قيمتى مى شود از آن صرف نظر كرد، چنان كه خودشان نسبت به دين چنين كرده و مى كنند ولى بايد گفت : اگر اين طور است پس چرا اين همه براى آيين نياكان مرثيه سرايى مى كنيد؟
بيچاره بابك! روزى آماج اتهامات دربارهاى خلافت بود، روزى هم ملعبه دست ليبرال ناسيوناليست ها و زمانى ابزارى براى گمراهى جوانان ايران در دست ليبرال كمونيست ها و به درخت بى صاحبى مى ماند كه آماج سنگ و كلوخ هر كودك سبكسرى شده است. جالب اين كه هر دو گروه با اين همه ارتجاع و كهنه گرايى و باستان پرستى، خودشان را مترقى و روشنفكر و پيشرو مى دانند! در اين جزوه ـ بدون