Home : Archive : Contact
« زندگی سگی | Main | آخی! »
 
۳۰ مرداد ۱۳۸۶
زندگی سگی

دائم می خوام به خودم بگم، نه، توخوبی! همه چیز درسته، حالت بد نیست، اوضاع رو به راهه. ولی یه چیزی درون آدم هست که میگه خر خودتی الاغ جون!

راست هم میگه، همه چیزم ریخته به هم، نمی دونم تا حالا پیش اومده یا نه. اما الان دقیقا احساس می کنم نزدیک به آخر خطم. حس یک دونده که دقیقا نمی دونه چندمه، از دور خط پایان رو می بینه اما حتی نمی تونه فاصله اش رو حدس بزنه، گیج و منگه.

فقط یک دلخوشی داریم که اونم برای خودش کلی... بیخیال، کاش برام اینقدر خوب باشه که حداقل ذره ای از این کثافت های زندگی رو از بین ببره. می دونم که می تونه اما...  چرا همه چیز اینطوری شد؟ زندگی خوب بود، خیلی خوب، اما...

... بهم گفت شاید امتحان خداست، راست میگه؟ نمی دونم، ذهنم پر شده از علامت سوال. پر از علامت تعجب، پر از سه نقطه های دیوانه کننده.

اما خودم هم مانده ام، چرا اینقدر سیاه می نویسم؟ چرا این قدر بد می نویسم؟ چرا بی حوصله و کلافه شدم. چرا دلخوشی ها اینقدر کم شده؟ و چرا زندگی اینقدر سگی؟

چیزی لازم دارم که نمی دانم چیست!

درد عمیقی رو احساس کردم

نظرات