Home : Archive : Contact
« با شعرش عاشق شدم | Main | این مرد آمد »
 
۸ آبان ۱۳۸۶
با شعرش عاشق شدم

gheysar.jpg



چی بگم؟ بگم «آه ای دریغ و حسرت همیشگی، ناگهان چقدر زود دیر می شود» یا اینکه بگم «گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!» یا... از چی بگم؟ از این که قیصر رفت؟ عاشقش بودم. مخصوصا این آخرها که سپیدی ریش هایش چهره اش را دوست داشتنی تر کرده بود. امروز بعد از مدتی اشک ریختم. امروز کسی رفت که با شعرش عاشق شدم. امروز قیصر من رفت. به همین سادگی. تازه با «دستور زبان عشق» یاد عاشقی ها افتادیم. تازه عادت کرده بودیم به تو مرد. «هر روز بي تو روز مباداست» باور کن.

به یاد سروش و سوره های کودکی، به یاد همه عاشقانه های قدیم، به یاد هرچه که دوستت داشتم، به یادت هستم قیصر عشق.

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:


وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!


پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود


آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!


ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود
 


* حالا باور کردین چرا دلفین ها خوشبخت تر از ما آدمها هستند؟

نظرات

ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود
شاید همین کافی باشه.

نویسنده: الهام at سه‌شنبه،31 اکتبر 2007
........................

قیصر امین پور؟ جدآ. تو این سکوت؟ متآسفم.

نویسنده: Niala at دوشنبه،30 اکتبر 2007
........................
نام





ذخیره مشخصات شما