۱۹ اسفند ۱۳۸۶
صبح عشقولانه
آقا مرتضی، جویبار و یک صبح عشقولانه. وقتی بدون توجه به هیاهوی ابلهانه شهر کله صبح با عزیزی مهربان بیرون می زنی و روزت رو به شدت رمانتیک می کنی. گاهی عشق بازی بدجور لازمه. گاهی لازم که هرچیز روزمره ای رو بریزی دور و برای دقایقی به این فکر کنی که... بیخیال! باقیش زیادی خصوصیه! همین جاست که حافظ میگه: من از آن روز که در بند توام آزادم. لامصب راست می گفت دیگه!
نظرات

