هر سال از یلدا می نوشتم (۸۴ ، ۸۵، ۸۶، ۸۷) اما امسال با يك تاخير یک هفته ای می نویسم. آن هم چه یلدایی. یلدای چه سالی. هرچند امسال شب یلدا فقط برای خودم نبود. هرچند امسال در این طولانی ترین شب سال، و از قضا دوست داشتنی ترین آن، و هرچند که امسال دیگر خودم نبودم، بلکه دلی دیگر هم کنارم بود. اما با همه اینها یلدای سال خونین ایران را داشتم. دلمان مثل سال های قبل نبود. یلدای امسال آغشته شد به سالی که خون مردمانش برای آزادی ریخته شد. یلدای ۸۸ همزمان شد با محرم حسین. نزدیک به عاشورای حسین. یلدای امسال بوی خون می داد. بوی اعتراض. بوی آزادی و آزادگی.
یلدای امسال جنس دیگری داشت. مزه دیگری هم داشت. یلدای امسال... امسال سال ۸۸ بود. سال عجیبی بود و هست. زمستانش تازه شروع شده اما ظاهرا این زمستان چندان ناجوانمردانه سرد نیست. این زمستان عطر بهار می دهد. حتی اگر عاشورایش را خونین کرده باشند.
یلدای امسال قرین شد با عاشورا و دیروز عاشورای تهران بود. دیروز «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» معنی واقعی داشت. دیروز تهران عاشورایی بود.
راستی، یلدای امسال پدر پیر سبزمان هم رفت. گفتم که، یلدای ۸۸ جور دیگری بود. غریب اما آشنا.
تکمیل: چهار سال پیش، نوشتم «شب یلدا برای من حکایت پیروزی است، شکست سیاهی، حتی اگر سیاهی بلندترین شب سال باشد» و باز هم گویا قرار است سنت تاریخ تکرار شود، سنتی که خداوند وعده اش را داده. این مظلومان هستند که عاقبت وارث زمین هستند.

